ساحل ,داخل ,دریا ,داخل دریا

در کنار ساحل دورافتاده‌ای قدم می‌زدم. مردی را در فاصله‌ای دور دیدم که مدام خم می‌شد، چیزی را از زمین برمی‌داشت و داخل دریا پرت می‌کرد...
نزدیک‌تر که شدم، دیدم پیرمردی بومی‌ست که صدف‌هایی را که به ساحل افتاده در آب می‌اندازد.

 

-صبح بخیر رفیق! می‌شود بپرسم چه می‌کنی؟
-سلام... این صدف‌ها را داخل دریا می‌اندازم: این‌ها به خاطر مد به ساحل افتاده‌اند. اگر آن‌ها را داخل آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
-دوست من! متوجه صحبتت هستم اما در این ساحل هزاران صدف وجود دارد. تو که نمی‌توانی آن‌ها را به آب برگردانی..... خیلی زیاد هستند! تازه همین یک ساحل که نیست!

 

٭پیرمرد لبخندی زد. خم شد و دوباره صدفی را برداشت و به داخل دریا انداخت: "اما برای این یکی اوضاع فرق کرد"

منبع اصلی مطلب : محفل، وب‌نوشته‌های متین خسروی
برچسب ها : ساحل ,داخل ,دریا ,داخل دریا
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : زندگی صدف‌های ساحل